جناب آقای حداد عادل سلام!

نوامبر 29, 2009 با hovamaakom

جناب آقای  حداد عادل سلام!

من در دو دوره گذشته مجلس به شما رای دادم! متاسفانه اشتباه کردم . از آن دست اشتباهاتی که سالهای گذشته انجام دادم و امروز سخت پشیمانم!

دوره اول را به پشتیبانی مقاله ای از شما که در کتاب ادبیات سال اول دبیرستان به ما تدریس شده بود به جنابعالی رای دادم ، حرفهایتان بسیار اخلاقی و تربیتی و زیبا بود. پدرم محض اطلاع گوشزد کرد که شما اصولگرا هستید، به هر حال من به پشتوانه حرفهای زیبایتان که به ما تدریس شده بود به شما رای دادم . 4 سال بعد باری دیگر متاسفانه به شما رای دادم این بار از این جهت  که باورم این بود نه صرفا به جهت اصلاح طلبی به کسی مهر اعتماد بزنم و نه به صرف اصولگرایی خط قرمز روی اسمی بکشم .

به شما رای دادم خصوصا اینکه شما به عنوان رئیس مجلس بعد از نظارت استصوابیِ! شورای نگهبان و رد صلاحیت معین و مهرعلیزاده در انتخابات نهم ، نامه ای به رهبری نوشتید که باعث حضور آنها در انتخابات ریاست جمهوری شد. و من متاسفانه دوباره به شما رای دادم با این فکر که احتمالا در شرایط مشابه همانگونه عمل می کنید.

عرض کردم به شخصه در چند ماه اخیر متوجه خیل عظیم اشتباهاتم و تصوراتم  شده ام … امروز پشت تریبون مجلس مقاله ای را قرائت می فرمودید که از حیث فرم به قول ادبیاتی ها در سلامت بود و ناغافل من را یاد همان مقاله اخلاقی – تربیتی اول دبیرستان انداخت!

اما از پشت ظواهر اخلاقی اش که رد می شدیم و به محتوا می رسیدیم پارادوکسی از دروغ و فریب نقاب از چهره می افکند.

این روزها حرف از برادری و دوستی که به میان می آید اگر حال اشمئزاز به انسان دست ندهد ، زهر خندی گوشه لبش می نشیند!

جناب آقای حداد عادل! حرف از دوستی و برادری در حالی که بخشی از همکاران شما ، آنها که شما مجلس و کرسی هایش را از آنها تحویل گرفتید ، شب ها و روزهایشان را در تاریکی بی انتهای زندان می گذرانند، آیا معنا و مفهومی دارد ؟ جناب آقای حداد! در حالی که زندان های شما  از مردمانی که جرمشان داغ کردن تنور انتخاباتی است ،که شما و دوستانتان بعد از 22 خرداد ، با رای 85 درصدی آنها بارها به جهان فخر فروختید، پر شده است  ، شما چطور صحبت از دوستی و مودت می کنید؟

آقای نماینده مردم!  شما مردم این خاک را ندیدید که از ترس سربازان و گارد امنیتی و نیروهای تا بن دندان مسلح شما چونان می دویدند که فلسطینیان از چنگ اسرائیلی ها؟ – این صحنه هااز کودکی  ملکه ذهن ما شده ، دست خودمان نیست ناخودآگاه ذهن هایمان به سمت قیاس کشیده می شود- جناب آقای نماینده مردم! آن روزها و آن لحظات هیچ کس نبود که در وسط مهلکه سخنی از برادری به میان آورد ! مگر غیر از این بود که ما محارب بودیم و خونمان هم احتمالا به فتوای شما حلال؟!

وشاید هم باتوم ها در نهایت دوستی و برادری ، مردم این سرزمین را نشانه می رفت؟

و امروز بعد از 5 ماه سخن از برادری و دوستی ست و اینکه مردم گرفتاری های گوناگون دارند. راست هم همین است مردم گرفتاری هایی دارند که پیش از این نداشتند ، مردم داغ عزیزانشان را بر سینه دارند ، داغ خونهای رفته را ، مردم با اضطرابی دست و پنجه نرم می کنند که تا پیش از امروز، این چنین آشکارا سایه سیاهش را بر قامت مردم نیفکنده بود، مردم از تجسس عقاید و نا امنی و نظارت استصوابی بر سراسر زندگیشان مضطربند.

جناب رئیس سابق مجلس! این اجتماعات غیرقانونی را که شما و یارانتان 5 ماه است چون پتک بر سر مردم می کوبید ، طبق کدام قانون غیرقانونی ست؟ آقای رئیس سابق مجلس ،  تا به حال اصل 27 قانون اساسی به چشمتان نخورده است؟ اجتماعات مردم در خرداد ماه مخل کدامیک از مبانی اسلام بود؟! و یا اینکه شما هر آنکس که مخالف شما صحبت کند را  اخلالگر و دشمن می بینید و دشمنان شما، اخلالگران اسلام هستند؟

خطاب به میرحسین موسوی فرمودید که صراحتا خط خودش را از ضد انقلاب ها جدا کند. آنچه میرحسین موسوی 5 ماه فریاد می کند و البته پیش از آن هم بر همین طریقت بود، بصیرت عمیقی نمی خواهد. عجیب است مهندس موسوی می بایست مطالباتش و سخنانش با شما و این مردم را به چه مسلکی و با چه زبان و ادبیاتی بر دل کاغذ جاری کند تا شما بینا . شنوا  شوید. التفات دارید که میرحسین موسوی به جز بیانیه هایش راه ارتباطی دیگری ندارد ! بیانیه اخیر میرحسین موسوی اگر صریح نبود ، پس صراحت را لطفا معنا کنید!

من اشتباه کردم و به شما رای دادم و شما به پشتوانه رای امثال من از پشت تریبون مجلس واقعیت را قلب می کنید و من مرتکب چه اشتباه بزرگی شدم که تصور می کردم شما در رویدادهای مشابه رد صلاحیت معین و مهر علیزاده رویه اعتدال میگیرید.

اشتباه کردم ! شرمنده ام! اشتباه بزرگی بود!

راستی جناب حداد!

نزدیک 16 آذر است و رسانه محبوب شما میان ما دانشجویان می آید و صحبت از تسری آزاد اندیشی می کند، امروز از دوستِ صادقی شنیدم که در گزینش سازمان ثبت اسناد ، به جز سوالات معمول نظیر ، تبیین ولایت فقیه و تبیین سفرهای استانی و قرائت حمد و سوره از مراجعه کننده پرسیده شده ” آیا تا به حال سهواُ موهایتان بیرون آمده است؟” از این همه پارادوکس خودتان سرگیجه نمی گیرید؟

و السلام علی من اتبع الهدی

روايت حدادعادل از حوادث بعد از انتخابات

ترابی:حدادعادل یا بسیار جلوتر از رهبری حرکت می‌کند یا فرصت اصلاح نطقش را پیدا نکرده بود

هفت قبر تمام می میرم!

نوامبر 15, 2009 با hovamaakom

پدرم گفت :‌ درد سیری بود! می شود لقمه لقمه نان ندهی!؟
استخوان لای زخم نگذاری! زخم را لای استخوان ندهی!؟‌
راستش من که نه! ولی مادر،‌ چه کند!؟ از تفنگ می ترسد
می‌شود با تفنگ، با باتوم! قدرتت را به من نشان ندهی!؟‌
اگر از من سکوت می خواهی، هفت قبر تمام می میرم!
هفت قبر تمام! اما بعد، پُز آزادی بیان ندهی ….!‌

ناگهان آسمان غباری شد! اشک! سرفه! خفه! لگد! زنجیر!
تو به ایمان خود عمل کردی! که به دشمن دمی امان ندهی …
من ولی دوست! من ولی مشتاق!‌ من فقط معترض! فقط دلگیر …
کاش می شد خودم – خودت باشیم! گوش بر حرف این و آن ندهی!
فرض کن من غلط! غلط کردم! خوب شد!؟ اعتراف خوبی بود!؟
تو نمی شد چنین غضب نکنی!؟ سوژه دست جهانیان ندهی
این طبیعی ست که حکومت ها، حافظ اقتدارشان باشند …
ولی ای کاش دست سربازت، پرچم صاحب الزمان ندهی
من شبی ماه می‌شوم آن‌وقت، می‌روم تا دل خدا بالا
چون‌که دیگر نمی‌شود با زور، ماه را دست آسمان ندهی
امتحان! امتحان سختی بود!‌ همه در امتحان رفوزه شدیم!
کاش می شد که امتحان ندهم! کاش می شد که امتحان …

شاعر: ناشناس متاسفانه!

نفس شاعرش گرم و ممتد

موافق این  رفوزگی همه گیر نیستم اصلا! با این حال باز هم درود بر شاعرش!

یا اله العارفین

شاعر این شعر را در این آدرس می توانید پیدا کنید.

در تمنای نور …

نوامبر 3, 2009 با hovamaakom

عینک آهنی روی چشم هایم گذاشته شده و از همان لحظه است که ترس دلم را احاطه می کند .سردی آهن و سرمایی که می  ریزد روی پوستم ، فضای ترس را تکثیر کرده است. و ذهن من با سرعت نور مستقیم می رود سمت انفرادی های  اوین.

عینک آهنی که روی چشمم نشسته هیج نوری را به چشم هایم راه نمی دهد، پلک هایم را باز و بسته می کنم ، تفاوتی نیست سیاهی همه جا را احاطه کرده است.احتمالا درست مثل زندانی های اوین که ساعت ها در تاریکی گذرانده اند.

ذهنم در دالان های تخیلی اوین جولان می دهد و در تاریکی ِ گم شدن آسمان می دود که ناگهان اشعه لیزر تابیده می شود و انگار به من برق وصل کرده باشند. تخیلم با سرعت نور و حتی سرعتی مهیب تر از نورِ لیزر جلو می رود ، نفسم بند آمده و حس می کنم اتاق شبیه اتاق شکنجه شده. قبل از اینکه ذهنم فرضتی پیدا  کند و به سمت دالانی دیگر برود ، بار دیگر اشعه لیزر تابیده می شود ، 2بار ، 3بار، 4 بار…

هشتمین بار که اشعه را از پشت عینک آهنی می بینم توان ترسیدن هم ندارم . دوباره خیالم بین دالان ها قایم باشک بازی می کند و می گوید ” اگر شکنجه ای هم جایی و زمانی باشد ، احتمالا بعد از تکرارش، ترس دست از سرت بر می دارد و به جایش درد را می نشاند وسط روحت !”

از اتاق بالاخره می آیم بیرون و قبل از آن به دکتر می گویم که اتاقشان خیلی ترسناک است  و شبیه اتاق شکنجه است ، و دکتر می خندد و احتمالا ترس را از نگاهم خوانده که بازویم را می فشارد !

از اتاق بیرون آمده ام با این حال ترس هنوز در جانم تکثیر می شود و در عین حال از تخیلات خودم خنده ام می گیردو فکر می کنم اگر تجربه این اتاق را فرد دیگری، مثلا برادرم داشت ، اشعه های لیزر برایش سفری آن سوی زمان را تداعی می کرد …

از ارتباطی که ذهنم ایجاد کرده خنده ام می گیرد و یاد جمله کلیدی دکتر محسنیان راد می افتم که “معانی در ذهن اشخاص است” اما هنوز می لرزم!

این روزها هرجایی که می روم ،تفاوتی ندارد مطب دکتر یا تئاتر “رمولوس کبیر”، نشانی می یابم از ترس و تاریکی وخیالم پر می کشد سمت دیوار های بلند اوین و دلم از ترس و اندوه فرو می ریزد ،دوباره و چند باره. همین و همین!

یا امان الخائفین

کافیست مسلمان باشی تا هراس بریزد توی دلت

اکتبر 23, 2009 با hovamaakom

همین روال را که در پیش بگیرند بد هم نمی شود ! عنقریب تاسوعا و عاشورا هم  می افتند به جان مردم!

همین روال را در پیش بگیرند بد هم نمی شود! تاریخ تکرار می شود و بعضی ها هم چشمهایشان باز می شود!

همین روال را در پیش بگیرند بد هم نمی شود !لااقل آشکارتر از آشکار می شود که به هیچ صراطی مستقیم نیستند!

همین روال را که در پیش بگیرند، نه! بد نمی شود، که  فاجعه ای دیگر در بطن  فاجعه واقع می شود!

هفته پیش حکم شهاب طباطبایی صادر شد. دیشب جمعی از دوستان و خانواده شهاب طباطبایی در منزل مادر همسر شهاب طباطبایی  مجلس دعای کمیل بر پا  کرده  بودند. که پلیس امنیت اخلاقی!!! به خانه هجوم می آورد و عده ی زیادی را دستگیر می کنند.

باور کن خبر هولناک است ! کافی ست مسلمان باشی تا خبر هراس رابه دلت بریزد! کاری به اصلاح طلبی و اصول گراییت ندارم!

خبر هولناک است . تو را پرت می کند به دهه 40 و 50! و مراسم مذهبی را که توسط حکومت به هم می خورد را به یادت می آورد!

فردا نوبت عاشورا و تاسوعاست لابد

عده  زیادی بازداشت شدند که اسم های آشنا هم به چسم می خورد ، نوروز گزارش داده که

زهرا مجردی (همسر محسن میردامادی دبیرکل زندانی جبهه مشارکت)، محمدرضا جلایی پور و سعید نورمحمدی، که هر دو در ایام بعد از انتخابات هفته ها در بازداشت بودند، هادی حیدری (کاریکاتوریست)، معصومه خوش صولتان (همسر مرتضی الویری)، فریده ماشینی، ایمان میراب زاده (برادر همسر شهاب طباطبایی)، سکینه کریم زاده (همسر عبدالله رمضان زاده قائم مقام زندانی دبیرکل جبهه مشارکت)، محبوبه حقیقی، سمیه مهرجو، زویا حسنی، سعیده کردی نژاد، علی میردامادی، علیرضا طاهری، رضا میر، عطا تهرانچی، محمد خوربک و اشکان مجلل در میان بازداشت شدگان هستند.

………………………….

توی یکی از وبلاگها خواندم که مجلس مختلط بوده! حقشان است و یا چیزی به این  مضمون!

نا خودآگاه  یکی از خواهران بسیجی!! به یادم می آید  که  خرداد ماه توی دانشگاه در جواب من که گفتم “بچه های مردم را دارند می کشند” گفت: “بکشند حقشان است”!!

منطق عجیبی دارند این جماعت!!

مجلس دعای کمیل مختلط بوده!!

به چه جرم های ابلهانه ای متهم و مجازات می شویم!!

…………………………………………..

فقط تصور کن که چنین اتفاقی مثلا در لبنان رخ میداد ، چه حماسه ای می ساخت این صدا و سیمای ظلم! و حالا کسی هست که به گوش مردم ، به گوش مردم مسلمان و عدالت خواه ایران برساند که در مملکت اسلامی ، برپایی دعای کمیل جرم است!!

…………………………

خدایا رحم کن به این شبهای سیاهی که درتاریکی زندان می گذرد . رحم کن به لحظاتی که در زندان همه  شب است و روز و خورشید و آسمان ندارد!

اللهم فک کل اسیر

درباره این اتفاق:

محمدرضا مجددا باز داشت شد- فاطمه شمس

جزئیات جدید از حمله ماموران به مراسم دعای کمیل: قصد شرکت‌کنندگان در این مراسم برنامه‌ریزی برای توطئه در 13 آبان بوده!

رژیم شاه هم از برگزاری مراسم مذهبی می ترسید

خبر تکمیلی:

محمدرضا جلایی‌پور و برادر همسر عبدالله رمضانزاده آزاد شدند.

اکتبر 18, 2009 با hovamaakom

در عجبم  از قدرتی که خداوند به انسان داده

که زیر آوار رنج و ظلم باز هم نفس می کشد.

…………..

یا  رب مباد که عادت کنم به درد!

کما فی السابق، حرکت روی مدار دروغ

اکتبر 2, 2009 با hovamaakom

حقیقت این است که هیچ اتفاق تازه ای رخ نداده است و تکرار دوری ست که 4 سال  همواره در تمام اضلاع و شئون این کشور منتشر شد و طبیعی ست که کما فی السابق هم  رخ می دهد و اگر جز این باشد ، مورد سوال است.

وانمود سازی و قلب واقعیت ابزار بسیاری از قدرتمندان و حاکمان است و بارها در طول تاریخ تکرار شده و می شود ، تازگی این جریان برای ملت ایران از آنجا نشات می گیرد که دروغ درکمترین و کوچکترین سطحش صریحا توسط آموزه های اسلامی مطرود شده است و باز طبق همان آموزه های اسلامی که مبتنی بر قرآن و سنت اهل بیت است هدف وسیله را توجیه نمی کند و از آن بابت جوش و خروش در ملت ایران دیده می شود که با جمهوری اسلامی ، قراری داشتند، جز آنکه مردمان با حاکمانی ستمگر دارند . و جای تامل است که آیا حاکمان ستمگر هم این روزها جرئت چنین برخورهایی را با مردمانشان به خود می دهند؟!بگذریم که این ها تکرار مکرراتی است که دلسوزان این خاک و “آن” نظام- که این روزها جز نام از آن نمانده- 4 سال است که آنها را گوشزد می کنند و دل و گوش آشنا و شنوا یافت می نشود!

هرچند که این روزها سعی بر دوری از نوع خاصی از اخبار که به نوع خاصی از افراد می شود، می کنم اما گاهی ناگزیر در معرض آن قرار می گیرم! که از جمله آنها چکیده ای از گفتگوی احمدی نژاد با بلومبرگ است. نکته فابل توجه ، ادعای احمدی نژاد درباره کشته شدگان اخیر است “بعضی از هموطنان، کشته شدند. حدود 30 نفر، بیشتر این ها هواداران دولت بودند.”

کشته شدن مردم از هر طیفی ، از هر قشر و مسلکی به ظلم جنایت است  و وای اگر مردم این  خاک باشند که فاجعه ای می شود که همه در تقریر مرثیه آن ناتوان می مانند چنان که امروز ادیبان این خاک هم از پس سرودن مرثیه ای در خور بر نمی آیند. اینکه در روزهای بعد از انتخابات  بذر دشمنی در دلهای مردم کاشته شد و برادر و برادر روبه روی هم قرار گرفتند و به هم آسیب زدند واقعیتی غیر قابل انکار است ، اما  دست اندرکاران  فجایع تیر و خرداد و  رفتارهای غیرانسانی که این روزها در زندانها همچنان ادامه دارد، دستگاه حاکم بوده و هست و اگر این دستگاه به جان موافقان خود افتاده ، این چه معنایی جز مازوخیسم می دهد؟!

اینکه عده ای از حوادث سوءاستفاده کردند و اتفاقاتی چون بمب گذاری حرم امام خمینی را آ فریدند مسئله ای قابل ذکر و تامل است اما این نوع اتفاقات در چه حجمی بسط پیدا کرد؟ جمعیت میلیونی که تهران در  روزهای انتهایی خرداد به خود دید، مردمی تروریست و مسلح بودند یا لباس شخصی ها و گارد ویژه که رعب و حشت را به جان شهر می ریختند؟

حسن اتفاقات اخیر و البته وجه برتری هر اتفاقی که در این عصر رخ می دهد به نسبت اتفاقات مشابه در طول تاریخ، حضور و وجود رسانه هایی است که الزاما در اختیار صاحبان قدرت و حاکمیت نیستند حتی اگر صدای بلندی  نداشته باشند. حقیقت این است که خبرگزاری های دولتی و رسانه مهم دولتی هر چه دست به تلاش بزنند، کما اینکه کوتاهی هم نکرده اند، نمی توانند عکس های گارد ویژه را که از بن دندان تا نوک پا مسلح بوده اند را از بین ببرند، وبلاگ نویس هایی که روزهای خرداد و تابستان 88 را چون خاطرات هر روزه شان پاسداری کرده اند و جژئیات را فرو گذار نکرده اند در مقابل صدای بلند رسانه های دولتی نادیده و ناخوانده نمی ماند.

جناب احمدی نژاد این تلاش مذبوحانه را جایی تمام کنید عصری که ما درآن زیست می کنیم به عصر ارتباطات شناخته شده ، و مورخان  تاریخ را از روی دست ” ایرنا” و “رجا نیوز”  نمی نویسند.

و چه تاریخی شود سال 88 ! سالی که زندان ها را پر کردید از فرزندان برومند این خاک.

تلاش مذبوحانه شما را “جورج اورول”  درقلعه حیوانات به نیکی به تصویر کشیده است آنجا که پس از گذشت سالها از سر زبونی مسبب همه مشکلات پیش آمده را انقلابی ناراضی “اسنوبال” معرفی می کنند و کار تا به آنجا پیش می رود که منکر رشادت او در جنگ موسوم به “گاودونی” می شوند و با تاریخ سازی وانمود می کنند که اسنوبال دست نشانده دشمنان بود . در داستان قلعه حیوانات ، حیوانات زخمی شدن و از جان گذشتگی اسنوبال را به یاد می آورند اما باز مقهور قدرت مستید می شوند و فراموشی می گیرند.

جناب احمدی نژاد ، آنچه در قلعه حیوانات رخ داد این روزها رخ نمی دهد ، که سطح سواد و دانایی مردمان، آنها را از انقلابیون قلعه حیوانات که “حیوان” بودند جدا می کند ؛ و این همان نکته ای است که حضرت عالی چون تمام حاکمان زورگو و دروغگوی تاریخ به آن اهتمام ندارید و از سویی دیگر هر چند که جناب پروفسور مولانا مشاور حضرتعالی هستند اما مغفول مانده اید از عصر ارتباطات!

جایی تمام کنید این تلاش مذبوحانه را!

………………

والعاقبه للمتقین

این ره که تو می روی به ترکستان هم نیست!!

سپتامبر 26, 2009 با hovamaakom

کلی حرف داشتم و اتفاقا استثنا از جنسی دیگر!

اما الان فقط عصبانیم . از این جامعه مثلا مذهبی ابرانی عصبانیم. راستش این است که حالم به هم میخورد از این قشر مثلا مذهبی که نه مذهبی ست و  نه اسلامی و تمام دین و مذهبش در حد  ظواهر مانده است و برای مذهبی بودن معیارش  وجب ریش  و پیراهن روی شلوار برای آقایان و برای خانم ها هم همه چیز در حد وجب همین حجاب باقی مانده.عصبانیم از این خاله خانباجی هایی که بین قشر مذهبی اینقدر کثرت دارد و متداول است که تبدیل به عرف و رسم شده. و عصبانیم از خودم که گاهی به این سنت های احمقانه شان احترام گذاشته ام. متنفرم از این قشر مذهبی که عیار ایمان را فقط با وجب گرفتن می سنجند و با همه ادعایشان ، رفتار مسلمانه و مومنانه ندارند.

عصبانیم … عصبانیم ….

اینقدر که دلم می خواهد خرجم را سوا کنم از این قشر و خاله خانباجی بازی هایشان و ظاهر سازی هایشان و ازدواج هایشان و  سنت هایشان و… و….

………….

یا خیر مونس و انیس

ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را*

سپتامبر 14, 2009 با hovamaakom

باور کنید که من هیج چیز نمی دانم

این روزها که گذشته ، میان این تعدد حادثه من بیش از پیش باور کرده ام هیچ چیز نمی دانم.

این روزها بازار نامه و شرح درد داغ بود وهنوز والسلام نامه اولی را نخوانده بودی که نامه و شرح مصیبتی دیگری توجهت را جلب می کرد، این روزها که از تعدد نامه ها پریشان نمی شدی که هر یک دردی را هویدا می کرد و مهمترین خبرها را بین همین نامه ها پیدا می کردی، این روزها که نامه ها هریک دردی را و رنجی را تقسیم می کرد ، من چه می فهمیدم از درد.  من بین این افرادی که درد را هجی کرده اند بین این افرادی که وسط حادثه نیستند که خود حادثه اند ، هیچ نمی دانم ، هیج نمی فهمم!

من از درد زینب حجاریان، از سوگ نامه پسر صفایی فراهانی که بی تابم کرد هیچ نمی دانم.بیقراری فاطمه شمس را که هیچ وقت درک نمی کنم ، از حال همسر تاجزاده چه می فهمم من؟

من فهمم بیجک نمی گیرد که حال مادر آن آشنایی را بفهمم که یک شب از  پسر 19 ساله اش بی خبر بود و بعد یکباره با جنازه اش روبه رو شد.

من چه می فهمم که بی خبری و هزار جور فکر و خیال و نگرانی با روح و جان یک انسان چه می کند.من از کجا بدانم غم دل آن نام های نا آشنا را که در بند بودند و هستند.

این لیست عریض و طویل متهمان!! که به هر کدامشان زندگی ها گره خورده و برای هر کدامشان چه چشم ها که منتنظرند و نگرانند، را نگاه می کنم و گاهی حتی توان مرور نامها را هم ندارم.

و هر لحظه بیشتر باور می کنم هیچ نمی دانم.من چه می فهمم از درد، چه ترس عمیق و ریشه داری در جان من رخنه دارد ، من از کجا بدانم قدم برداشتن در مسیر اندیشه چه قیمتی دارد….

باور کن من می دانم که هیچ نمی دانم اما … اما این قلب از هیبت درد قرار ندارد و  وای وای وای چه حالی دارند آنها که این واژه سه حرفی را بارها از سر به ته و از آخر به اول نوشته اند و هر بار با شیوه ای متفاوت خوانده اند.

من  از دل آنها که عزیزانشان را وسط یک سریال فکاهی می بینند چه خبر دارم؟

چه خبر دارم که حال آنها بعد از نمایش اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم چه بود. نمایش اولی که من را مستاصل و آشفته می کند ، دنیا تنگ می شود تاریک می شود برایم…. و زمان می برد تا دل و جانم را قانع کنم که چه کسی می داند توی آن دخمه ها چه به روز امثال ابطحی آورده اند… چه جای توقع ! چه جای گله!

نمایش پشت نمایش!

این یکی یعنی امروزی اما خنده دار تر بود! خنده دار بود که رئیس دادگاه بعد از 4 جلسه به یاد آیین دادرسی افتاده و از عدم شناسایی متهمان !!! صحبت می کند. الف .لام- عین عین- میم . میم…. جشن الفبا گرفته بودند!!

چه نبوغی به خرج می دهند ، تا به تکرار نیفتند.

من خیلی دورم، بین این همه درد، من به جز یک نظاره گر چه کاره بوده ام؟ هیج و هیچ!

چه می دانم از حال آنها که همین لحظه که من می نویسم روی صندلی بازجویی نشسته اند.

من تنها نظاره گری با درد هستم که پایداری جوانان و پیران سرزمینم را، دختران و پسران سرزمینم را می ستایم و همین!

*این بیت از شعر “گل آیینه” سهراب سپهری انتخاب شده.

فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

حالی درون پرده بسی فتنه می رود/ تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

سپتامبر 4, 2009 با hovamaakom

من را نگاه کن!وسط وسط چشمهایم را !

من را نگاه کن که باورم نمی شود 84 روز گذشته است.

و این حجم عظیم اتفاقات و رویدادها!

من را نگاه کن از روزهای ابتدایی خرداد امسال و همان امیدی که در دلم نشسته بود و برق حیات راریخته بود توی چشمانم.

من را نگاه کن که روزهای قبل از 22 خرداد ، به آینده رنگین ایران دلخوش بودم که  اگر حرفی بود و حمایتی محض یک افق روشن بود. نگاهم کن امروز من را ، و ببین که دیروز هر چه ناراحتی بود و نارضایتی ، نگاهم  به به فردا و قدمی روبه جلو بود.

من را نگاه کن !

که روزهای قبل از 22 خرداد ، هر چه بود و هر چه نبود ، هر جه درد بود و هرچه نگرانی ، باوری بود و اعتمادی!

از 23  حرداد به  بعد همه  چیز آنقدر سریع  رخ داد که هیچ وقت فرصت هضم آن را پیدا نکردم!

هنوز وسط بهت رای 24 میلیونی بودیم  که شهر امنیتی شد!

هنوز فرصت نکرده بودیم که اتفاق ها را مرور کنیم که روزنامه ها را تعطیل کردند و سایت ها را بستند.

هنوز فرصت نکرده بودیم از هم بپرسیم چه اتفاقی رخ داده که دستگیری ها شروع شد که به کوی حمله کردند که … که… که…

نگاه کن که دیروز درد این همه زندانی سیاسی  نداشتم .که دیروز اگر از سیمای ملی! روی می گرداندم علتش یک سریال فکاهی نبود که هر لحظه ی آن درد را در تمام جان تو حل بکند.

و امروز …

حجمی عظیمی از اتفاقات تلخ رخ داده که فکر کردن به وزیر راه و ترابری در درجه چندم اهمیت هم قرار نمی گیرد. امروز اینقدر گره کور هست که رای اعتماد به فردی که روبه روی مردم و نماینده ها می ایستد و و خیالش هم نیست که جواب سوالها را بدهد و و تکلیف فیش حقوقی دانشگاه علم و صنعت  و پرواز جابهار را روشن کند . خیالش تخت است که پشتش گرم است و چه خوب باخبر است از این پشت گرمی که زحمت هیچ نگرانی را به خود نمی دهد و در مقام دفاع بر نمی خیزد و 167 رای موافق هم نوش جان و وزارت است که انتظارشان را می کشد.

امروز رای اعتماد ها و نمایندگانی که رای مثبت به وزرا می دهند تا مشتی به دهان استکبار جهانی بکوبند و قادر به تفکیک مسائل نیستند درد دلم نیست .

که مسئله روز اوین و بازداشتگاههای کوچک و بزرگ دیگر است.

که مسئله روز هنوز انتخابات 22 خرداد است که آقای وزیر علوم لازم دیده است  در برنامه هایش  از  کمیته ای با نام ” رفع شبهات”  در دانشگاهها  خبر بدهد.

مسئله  دیروز و امروزم این حکومتی ست که به اسم اسلام حکومت می کند نه به رسم اسلام.

…………….

تو نگاهم کنی یا نه! من آدم 84 روز پیش نیستم و این گذر زمان و این اتفاقات پیاپی فراموشی نیاورده و من کامم از شب و روز 23 خرداد هم تلختر است.

دیروز به گامی به جلو می اندیشیدم و امروز خود را در راهی می بینم که پیش از ما طی شده بود و امروز دوباره باید در آن قدم برداشت ، دوباره و دوباره راهی را رفت تا شاید باری دیگر افق روشن فابل رویت شود.

که اگر 84 روز گذشته و من هنوز تلخ می نویسم  ، محض یک دلیل ساده است اینقدر تغییر کرده ام در میان این 84 روز که روبه روی آینه که می ایستم خودم را نمی شناسم، تو نگاهم بکنی یا نه، باورم کنی یا نه، عوض شده ام من. تلخ شده ام.

………………………..

………………………….

روسری سبز به سر دارم، بی هیچ قصد و منظوری. از در که وارد می شوم  عمه می گوید : تمام شد عمه جان ، چرا تمام نمی کنی؟

می خندم و می گویم ” یعنی  عمه جان توی این مملکت رنگ سبز ممنوع شده ؟ بی منظور سر کرده ام.”

ولی توی  دلم خیالی رشد می کند و فکر می کنم منی که تمام روزهای قبل از 22 خرداد ، هیچ نشان سبزی را همراه نداشتم و همراهی ناگهانی با یک جو ناگهانی را ولو برای تبلیغ نمی پسندیدم، این روزها دلم می خواهد سر تا پا سبز بپوشم.

…………………………..

رمضان معنی لغوی اش “سوزاندن ” است از معصوم نقل شده که رمضان ماه سوزاندن گناههاست.

در این ماه که قدم، برداری مرحمت خدا شاملت می شود ، کاش یادم کنید که بیش از هر زمانی هدایت و رحمتش را به تمنا نشسته ام.

الهی من لی غیرک

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت/ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

آگوست 24, 2009 با hovamaakom

«هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش…

چون احوال عاشقان نویسم نشاید،

چون احوال عاقلان نویسم نشاید،

هرچه نویسم هم نشاید،

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،

و اگر گویم نشاید،

و اگر خاموش گردم هم نشاید.

و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید…»

این متن که نوشته عین القضات همدانی ست را از وبلاگ ابراهیم رها نقل می کنم و همین طور که مشغول کپی این متن هستم دلم برای صفحات “گاو خشمگین” و” روزانه” ابراهیم رها که در چلچراغ چاپ می شد تنگ می شود. چه روزهایی داشتیم … چه روزهایی داشتیم !

………….

8 سالم بود که “کابوس ” را تجربه کردم! 8 ساله که بودم فهمیدم کابوس دیدن چقدر ترسناک و هولناک است…

تلویزیون یک فیلم آموزشی برای هشدار و جلوگیری از دزدی پخش کرده و من 8 ساله اینقدر ترسیده بودم و شکه شده بودم  که تا یک هفته هر شب کابوس میدیدم!

هنوز تصویر آن کابوس ها در ذهنم مانده و جالب است که بعد از 18 تیر 78 ماندگار هم شد!

دلیل دارد!

دبستان من کنار خیابان دانشگاه بود. خیابان بزرگمهر…یادم هست آن تابستان تازه نرده های دانشگاه را سبز و زرد کرده بودند من هر روز که مدرسه می رفتم از  کنار دانشگاه تهران هم رد می شدم.  کابوس هایی که در 8 سالگی ام دیدم ، همه حول دانشگاه تهران  بود. تیر اندازی از این سوی دانشگاه به سوی دیگر و تصویر هایی این چنین، 2- 3سال بعد که جریان 18 تیر رخ داد ، هر گونه تصوری درباره اتفاقات کوی دانشگاه من را ناخودآگاه به کابوس های 8 سالگی ام وصل می کرد

………

15 ساله که بودم دوره 10 شبی دیگری از کابوس ها را تجربه کردم، که بماند فقط محض ترس از اشتباه یک نفر دیگر ، 10 شب چه بر من گذشت ….

……….

و این روزها 21 ساله ام  و گاهی نیمه شب چنان از ترس قلبم  به تپش می افتد که قفل می کنم و چند دقیقه ای طول می کشد که برخیزم و به آب سردی تقلایم را تسکین دهم…

هولناک ترین کابوسم را  این شب ها در مشهد دیدم و سحر ، حرم، چه ماوای بی نظیری بود برای تسکین آن حجم ترس!!

این لحظه هایی و این شب هایی که سخت  بر من می گذرد ، هر لحظه این فکر در دلم شدت پیدا می کند که این روزها و این شب ها بر آنها که  در مرکزحادثه هستند چگونه می گذرد…

و الله مع الصابرین

………………….

نوشتن سخت شده این روزها…. در هجمه رویدادها ، در میان این شک  و تردید فراگیر ، در میان آنچه که پشت دیوارهای اسارت رخ میدهد. اسارت آزادی، اسارت دین ، اسارت انسانیت…

این روزها نوشتن برایم سخت و حتی ناممکن بود. صادقانه نوشتن و کمی فقط کمی جامع نوشتن

70 روزی که سپری کردم ، روزهای غریبی بود که هیچ روزی شبیه روز قبل ترش و هیچ لحظه ای به لحظه بعدش شباهت نداشت.

در این میان تشخیص اینکه از کجا باید یا می توان نوشت دشوار می نمود. نمی دانستم و شاید هنوز هم نمی دانم که باید  از آنچه بر مردمان این خاک روا داشتند  نوشته می شد یا از خیمه شب بازی مشایی و کابینه و وعده ها و اتهام ها، نوشتن از اولی من را به سوی نوشتن  دردنامه  سوق می داد و دومی اینقدر احمقانه و مفتضحانه بود که از تصور پرداختن به آن  حالم دگرگون می شد.

امشب واژه ها را به اجبارکنار هم قطار کردم فقط محض اینکه از ناتوانی طولانی و شاید همیشگی در نوشتن ترسیدم.

به انضمام اینکه این روزها دوست دارم از میرحسین موسوی تشکر کنم ، محض یک دلیل بسیار بسیار کوچک! آن هم انتخاب نام ” راه سبز امید” برای نهضت…من بابت این نام ممنونم که من را به اندیشیدن درباره امید سوق داد. همین و بس! که شاید  این روزها هیچ کس به جز شخص میرحسین موسوی نمی توانست  اندیشه امید را به من نزدیک کند.

این روزها … این لحظه ها نمی خواهم بی تجربگی کنم و نا امید شوم

از عطالله مهاجرانی هم بابت این هشدار ممنونم….

این روزها که نفسهایتان هم تسبیح خداست دعا کنید  این روزها نزدیک آخر الزمان هست  یا نیست  به رسم مسلمان باشیم نه به اسم.

دعا کنید برای ما جوانان این خاک ، برای شک ها و اعتقاداتمان

و برای این خاک

و برای آنچه  نامش آزادی ست و به آرزویش نشسته ایم

یا الرحم الراحمین